به اتفاق همسرم سر قبر خودم
در مزار شهدا رفته بودم و آقاي زريان هم بود؛ خيلي جالب شده بود و همين مسئله در روزنامهها
هم قيد شد. اولين كتاب من همان روز به من هديه داده شد، و بهترين هديه من هم همان بود.
خبرگزاري فارس - گروه ادبيات
انقلاب اسلامي؛ اسماعيل يكتايي لنگرودي شاعر
آزاده و جانبازي است كه واژههاي عشق و حوالي آن را با پنج حس خود لمس كرده است. نوشتن
و سرودن، دو واژهاي است كه او با آنها زندگي ميكند.
سختيهاي شيريني كه او در
دوران اسارت كشيده است، شعرهايي كه در آن دوران ميسروده و به آزادگان همرزم خود در
اردوگاه ميداده تا حفظ كنند، شروع طوفاني شاعر شدنش تلقي ميشود.
از اين نويسنده و شاعر انقلاب
اسلامي تا به حال كتابهايي با حال و هواي دفاع مقدس و مضاميني از اين دست منتشر شده
است. خاطرات او از روزهاي دفاع مقدس نيز به همت حوزه هنري استان گيلان منتشر خواهد
شد. البته وي پيش از اين، خاطرات خود از روزهاي اسارت و جنگ را در تعدادي از آثار با
عناوين «بازداشتگاه تكريت 11»، «عطر گل محمدي»، «زندگي ممنوع»، «پرستوهاي مهاجر»،
«خنده در اسارت» ،« تشنه شبنم» و «در اسارت يانكيها» منتشر كرده بود. مصاحبه ما با
اين شاعر لنگرودي كه امروز وكيل پايه يك دادگستري است را بخوانيد؛
-آقاي يكتايي! از پسوندي كه
پس از واژه يكتايي در فاميلي جنابعالي آمده، مشخص است كه لنگرودي هستيد، درست عرض ميكنم؟
بله
- و لنگرود به دنيا آمديد؟
من در يازدهم خرداد سال هزار
و سيصد و چهل و هشت به دنبال آمدم.
-
الان هم در لنگرود ساكنيد؟ مشغول چه كاري هستيد؟
بله، الان در لنگرود ساكن
هستم. از سپاه به دليل وضعيت جانبازيام (هفتاد درصد جانبازي) حالت اشتغال دارم و
چون فوق ليسانس حقوق خصوصي داشتم، پروانه وكالت گرفتم. وكيل پايه يك دادگستري هستم
و در لنگرود دفتري دارم.
*
زائر مزار خود بودم!
-
از آقاي رحيم زريان شنيدم آن سالهايي كه اسير بوديد و دوران اسارت را طي كرديد، پس
از آزادي بر سر مزار خود حاضر ميشويد و روزنامههاي آن روز عكستان را كار ميكنند
و ...
اين ماجرا به سال 1369 برميگردد.
وقتي كه از اسارت آزاد شدم زائر مزار خود بودم! البته من در چهارده سالگي (در شهريور
سال شصت و دو) به جبهه رفتم، سه سال در جبهه بودم و به اسارت درآمدم. چون مجروح شده
بودم و در ميدان مين روي مين ضد نفر رفته بودم، باعث شد تا پاي چپم قطع شود. يك تعداد
از دوستان ديگر شهيد شده بودند و موقعي كه من مجروح شدم پشت عراقيها بوديم. بچهها
در خط بودند و بحبوحه عمليات بود و نميتوانستند خودشان را به ما برسانند و ما را نجات
بدهند. در نتيجه خودم به همراه يكي از دوستانم كه او هم بعد شهيد شد تصميم گرفتيم تا
حركت كنيم.
*
پنج روز نشسته راه رفتم
-
اسم دوست شهيدتان را ذكر كنيد.
شهيد غلامرضا سعيدي، بي سيم
چي ام بود. تصميم گرفتيم كه حركت كنيم، من نشسته راه ميرفتم. هوا گرم شده بود. لباس
بسيجياي كه داشتم از تن درآوردم چون پشت آن نوشته شده بود؛ اسماعيل يكتايي، از گردان
يارسول(ص) لشگر قدس گيلان اعزامي از لنگرود ! من آن موقع فرمانده دسته ضربت گردان بودم.
از آنجا نشسته حركت كرديم و در همين فاصله هم با بيسيم، با فرماندهي گردان و جانشين
فرماندهي گردان ارتباط داشتيم و بعد ارتباط مان قطع شد. من پنج روز را نشسته حركت
كردم، در روز دوم به دليل انفجارهايي كه رخ داد، سعيدي به شهادت رسيد.
*
هر جمعه متني را براي حضرت ولي عصر (عج) مينويسم - يعني پنج روز بدون آب و غذا؟
دقيقاً پنج روز تشنگي و عطش
بود كه اين عطش و تشنگي امروز هم در زندگيام تأثير خودش را داشته است. اين نكته را
هم بگويم كه آن قدر تشنگي زياد بود كه صبحها با زبانم شبنم روي علفها را جمع ميكردم
تا بتوانم رفع عطش بكنم و با حرص و ولع با سرنيزه زمين را ميكندم و رطوبت زمين را
ميمكيدم يا شكمم را روي زميني كه علف داشت ميماليدم و علفها را ميجويدم. يادم هست
در ايامي كه از دوستان دور افتاده بودم روز سوم بود كه از دور يك قوطي كمپوت ديدم،
نشسته و سينهخيز شايد بيش از هشت ساعت راه را طي كردم تا خودم را به اين قوطي كمپوت
برسانم. وقتي كه رسيدم و چنگ انداختم ديدم قوطي خالي است. در واقع اين حس الان در من
هست، اگر جايي در بنبست بيفتم، سعي ميكنم كه تلاش كنم تا خودم را به نور و موفقيت
برسانم؛ خلاصه غروب پنجمين روز به غروب نيمه شعبان رسيده بود. اگر ميبينيد كه من هر
جمعه متني را براي حضرت ولي عصر (عج) مينويسم و كتابي با عنوان «نسيم شرقي» دارم كه
حضرت عالي هم آن را معرفي كرديد، اين حس از همانجا نشأت گرفته است. بالاخره غروب نيمه
شعبان يك فصل جديدي در زندگي من باز شد و من به اسارت نيروهاي عراقي درآمدم.
-
چه سالي بود؟
سال شصت و پنج بود. وقتي كه
من اسير شدم، لباسي كه از من آنجا افتاده بود، وقتي دوستان آمده بودند و جنازهها
را آنجا ديده بودند، لباسهاي من را هم ديده بودند. لباسهايم طي مراسم باشكوهي در
آن سالها به همراه تعدادي از شهداي لنگرود تشييع و به خاك سپرده شد و آنجا شد مزارم!
سوم و چهلم و سالگردهاي متوالي گرفته شد تا اينكه بيست و دو شهريور سال شصت و نه وقتي
وارد ايران شدم در مزار شهداي لنگرود ، خودم زائر مزار خودم بودم و بالاي سر قبري رفتم
كه نوشته بود؛ «پاسدار شهيد اسلام: اسماعيل يكتايي».
-
و اين خودش سوژه بكري براي روزنامهها هم ميشود؟
بله، آن سالها در روزنامه
كيهان كار شد. آقاي اميدعلي مسعودي مسئول صفحه ادبي كيهان بودند كه يك بخش با عكس و
متني كه در مورد من بود اختصاص داده بودند. البته روزنامه اطلاعات و مجله جوانان هم
بود، همچنين روزنامه جمهوري؛ روزنامه جمهوري قبل از اين كه من آزاد شوم يك بار وصيتنامه
و عكسي را از من چاپ كرده بود و عكس يادگاري از من به عنوان فرمانده شهيد دسته ضربت
چاپ كرده بود. وقتي كه آزاد شدم به آن عكس اشاره كرده بودند و گفته بودند در آن عكس
كه نوشته بوديم شهيد فلاني، ايشان زنده است و الان زائر مزار خودش است.
-
آقاي يكتايي! شما از آن اتفاق به بعد بود كه شاعر شديد؟
شايد در دوران اسارت اين شاعري
كليد خورده باشد. در دوران اسارت شعرها را روي زرورق سيگار و يا پاكت سيمان و با سُرب
مينوشتم.
*
در انفرادي اين غزل را سرودم
-
با چه چيزي؟!
با سُرب، سرب را تيز ميكرديم
و مينوشتيم، مداد كه نداشتيم! در اسارت خيلي چيزها ممنوع بود! بايد آدم در آن لحظهها
باشد تا دقيقاً متوجه شود. بايد آدم در اسارت باشد، آن وقت است كه ميداند با سيم
خاردار، چگونه سوزن درست ميشود! من با اين اوضاع و احوال توانستم آنجا شعر بگويم
و آن شعري كه دارم «بيتو چه سخت ميگذرد روزگار من/ خود را به من نشان بده آيينهدار
من» اين شعر را در سلول انفرادي سرودم. مدتي در انفرادي بودم و زندگي بر من خيلي سخت
گذشته بود؛ به دليل اين كه عراقيها ما را گروه مخالف قلمداد مي كردند و ميگفتند ما
«حزباللهي» هستيم. بعد از ارتحال امام (ره) سختگيريها بيشتر شده بود و ما را اذيت
ميكردند. در انفرادي اين غزل را سرودم. - بيت اول غزل را خوانديد، آيا بيتهاي ديگر
اين غزل خاطرتان هست؟ اگر مقدور است برايمان بخوانيد.
بي تو چه سخت ميگذرد در
روزگار من
خود را به من نشان بده آيينهدار
من
اي آفتاب! خيره به راهت نشستهام
رحمي به حال ديده ي چشم انتظار
من
هر شب براي آمدنت گريه مي
كنند
سجاده و دو ديده شب زندهدار
من
اميد بستهام كه ميآيي و
ميكشي
دستي به روي اين دل اميدوار
من
دل را براي آمدنت فرش كرده
ام
بشتاب اي اميد دل بيقرار
من!
دست دعا و اشك نيازم ظهور
توست
كي مستجاب ميشود اين انتظار
من؟
- اسارت شما چند سال طول كشيد؟
چهار سال.
*
آويني گفت خاطرات دوران اسارتت را بنويس
-
بعد از اين كه آزاد شديد، با فعاليتهاي فرهنگي و هنري خودتان چگونه زندگي را ادامه
داديد؟
آن مدتي كه در اسارت شعر ميگفتم،
آنها را به دوستان ديگري ميدادم و حفظ ميكردند. در همان جا يك فاميل مشترك با آقاي«رحيم
زريان» داشتيم كه با ما اسير بود. اسمش آقاي كريم زحمتكش است و هميشه به شوخي به من
ميگفت شعرهايت را بده آقاي زريان برايت درست كند! چون آقاي زريان سابقه شعري طولاني
دارد. به خاطر همان من يادم بود كه آقاي زريان در شعر دستي دارند و بعد از آن كه به
ايران آمديم به وعده عمل كرديم و در اين عرصه بيشتر حضور پيدا كردم. در بيمارستان شهيد
مصطفي خميني تهران بستري بودم كه آقايان سرهنگي و بهبودي آمدند و در يك مرحله هم شهيد
بزرگوار آويني با دوستانش از گروه روايت فتح و حوزه هنري آمده بودند و گفتند كه من
خاطرات دوران اسارتم را بنويسم.
-
بستري شدن شما مربوط به چه سالي است؟
سال شصت و نه، دقيقاً مهرماه
آن سال بود. اصلاً فكر نميكردم كه اين خاطرات به كتاب تبديل شود.
*
كتابم بهترين هديه ام در روز ازدواجم بود
-
اين نصيحت آقايان سرهنگي و بهبودي را به گوش گرفتيد يا خير؟
بله، همان زمان اين حرفها
را گوش دادم، دو دفتر با دو خودكار به من داده بودند و من در بيمارستان شروع كردم به
نوشتن. (البته در اسارت نكات مهم و خاطرات خودم را به طرز خاصي نوشته و كدگذاري كرده
بودم و در عصايم جاسازي كرده بودم) ظرف هفده روز خاطرات مهم خودم را نوشتم. و حدود
سه ماه نگارش كار طول كشيد، يعني در واقع آماده شدن كتابم تا اسفندماه سال شصت و نه
طول كشيد.
بيست و دو شهريور سال هفتاد
جشن عروسيام در لنگرود بود كه آقايان سرهنگي و بهبودي و برخي دوستان حوزه هنري هم
آمدند و در مراسم شركت كردند. من به اتفاق همسرم سر قبر خودم در مزار شهدا رفته بودم
و آقاي زريان هم بود؛ خيلي جالب شده بود و همين مسئله در روزنامهها قيد شده بود، اولين
كتاب من همان روز به من هديه شد، و بهترين هديه من هم آن بود.
-
دفتر ادبيات و هنر مقاومت چاپ كرده بود؟
بله.
-
نام كتاب را بفرماييد.
بازداشتگاه تكريت11. يازده
شماره اردوگاه ما بود، تكريت هم شهري بود كه اردوگاه ما در آن جا بود، و در استان
صلاحالدين عراق قرار داشت.
-
آن موقع آقايان سرهنگي و بهبودي شما را ميشناختند؟
از طريق آقاي زريان آشنا شده
بودند.
-
كار شما با شهيد آويني به كجا انجاميد؟
ايشان همان زمان آمدند و من
را به نوشتن سفارش كردند، آن موقع كمتر خاطرات منتشر شده بود. مجموعه خاطرات من، دوازدهمين
مجموعه خاطرات آزادگان در آن سال بود. ارتباط من با دفتر ادبيات مقاومت بيشتر شد، ضمن
اين كه خودم سعي ميكردم خاطرات جهبه ام را نيز منتشر كنم. چند كتاب در اين حوزه كار
كردم؛ كتابهايي مثل پرنده، زندگي ممنوع، خنده در اسارت، تشنه شبنم، عطر گل محمدي،
در اسارت يانكيها.
-
با شهيد آويني چه كرديد؟
ديدار ما همان اندازه و در
همان سالها درحوزه بود، كوتاه.
-
ديگر با ايشان ارتباطي نداشتيد؟
در حوزه هنري ايشان را ميديدم
ولي ارتباط كاري چنداني با ايشان نداشتيم، البته از نگاه ايشان به هنر دفاع مقدس خوشم
مي آمد. از نوع جديتي كه داشتند، چون من بيشتر با دفتر هنر و ادبيات مقاومت ارتباط
داشتم.
*
شعر راهگشاي زندگي بهتر است
-
چگونه به طور جدي به شعر روي آورديد؟
عرض كردم آن شاكلهاي كه در
اسارت براي من ايجاد شد، هميشه به اين قضيه معتقد بودم كه شعر ميتواند بهترين زبان
براي معرفي كردن خواستههاي خود انسان باشد. احساس ميكردم انسان از طريق شعر ارضا
ميشود و عطشي كه دارد را با شعر سيراب ميكند و اين عوامل سبب شد كه من شعر را ادامه
بدهم. غالب اشعار من در حوزههاي دفاع مقدس و انتظار است. البته شعرهاي عاشقانه هم
دارم. احساس ميكنم شعر راهگشاي زندگي بهتر است.
-
در حين مصاحبه از آقاي زريان - كه شاعر خوب لنگرود ي است - صحبت كرديد. از آشناييتان
با اين شاعر و ديگر شاعران انقلاب برايمان روايت كنيد.
آقاي زريان با ما نسبت فاميلي
دارند و از بچههاي لنگرود هستند. از شاعران گيلاني هم آقاي ابوالقاسم حسينجاني، آقاي
فرامرز محمديپور، آقاي كريم رجبزاده، آقاي مرتضي نوربخش و آقاي محسن حسنزاده ليله
كوهي هستند، ارتباط من با اين شاعران باعث
شد كه من در حوزه شعر دفاع مقدس در كنگرههاي شعر دفاع مقدس حضور پيدا كنم و آنجا
با شاعراني مثل آقايان علي معلم، براتيپور، مشفق كاشاني، حميد سبزواري، زندهياد
قيصر امينپور، بيگي حبيب آبادي، حسين اسرافيلي، رضا اسماعيلي، دكتر غلامرضا رحمدل
و ... آشنا شدم.
*
ضمن خواندن اشعارم سعي ميكردم خاطراتم را نيز بازگو كنم
-
درباره دكتر رحمدل بگوييد.
دكتر رحمدل را قبل از انقلاب
ميشناختم؛ از وقتي كه در لنگرود حضور داشتند. من از سالهاي هفتاد و چهار - پنج وارد
كنگرههاي شعر دفاع مقدس ميشدم و خواه ناخواه عرصه شعر وارد «خاطره» هم ميشد، چون
عنوان آن «كنگره دفاع مقدس» بود، من به عنوان يك شاهد زنده بودم و ميتوانستم بازگو
كننده خاطراتي باشم در آن كنگرهها كه ضمن خواندن اشعارم سعي ميكردم خاطراتم را نيز
بازگو كنم. كه بسيار موردتوجه شاعران قرار مي گرفت، خصوصأ شاعران جواني كه از نسل بعد
از جنگ بودند.
* ماجراي تصادف قيصر در لنگرود
-
يك خاطرهاي از تصادف قيصر در سال 78 برايم بيان كرديد، مثل اين كه خبر تصادف ايشان
را به شما ميرسانند و ...
بله، آن سالها خانهمان پشت
بيمارستان اميني لنگرود بود؛ به من خبر رسيد كه يك نفر در بيمارستان اميني لنگرود است
كه تصادف كرده است و اسمش «پورامين!» است. اسمش را با ترديد مي گفتند! گفتند آشناي
شماست. نميدانم چه طور شد كه اين خبر را به من دادند. فكر كردند چون ايشان شاعر است
و من هم شاعر، شايد به اين دليل من را خبر كردند. يا شايد چون در لنگرود تصادف كرده
بود و با آشنايي كه از من داشت كه لنگرود ي هستم و مرا مي شناسند، خودش گفته بود
... نمي دانم، به هر حال خودم را به بيمارستان رساندم، يك فاصله دويست متري از منزل
ما تا بيمارستان است. رسيدم ديدم كسي كه تصادف كرده است «زنده ياد قيصر امينپور» است.
آن زمان قيصر، مشاور فرهنگي رئيس جمهور بود. وقتي ايشان را ديدم با فرماندار وقت لنگرود
تماس گرفتم و گفتم چنين فردي اينجا بستري است و مشاور فرهنگي رئيس جمهور هستند (خوب
ايشان را آن موقع زياد نميشناختند، ضمن اين كه سمت ايشان را هم به فرماندار گفتم)
و اين باعث شد كه فرماندار با استاندار تماس بگيرد و فرداي آن روز از طريق رياست جمهوري
بالگردي را فرستادند و زنده ياد امينپور را به بيمارستان بعثت در تهران انتقال دادند.
-
مرحوم امينپور كجا تصادف ميكنند؟
گويا ايشان از تهران به سمت
رودسر (كه زادگاه همسر ايشان است) حركت ميكردند. بين راه، نرسيده به لنگرود محلهاي
به نام ديوشل است كه در آنجا تصادف كرده بودند. اين جاده كه آن موقع خيابانش كه كم
عرض بوده پيچ خطرناكي داشته است. آن تصادف و آن آسيبي كه به كليه ايشان وارد شده بود
باعث ميشود پس از چند سال ايشان فوت كنند. البته اين اتفاق بد و سخت باعث آشنايي بيشتر
ما شد كه هميشه جوياي احوال شان در همايش ها و جلسات شعر باشم. - جناب يكتايي! الان
غير از مشغول بودن به كار وكالت به شعر سرودن هم ميپردازيد؟
بله، همچنان شعر ميگويم.
اجازه بدهيد عرض كنم كه آن سالها قيصر را در كنگرههاي شعر دفاع مقدس كه در اصفهان
و قزوين مي ديدم و خيلي به من محبت احترام داشت؛ الان بستهتر براي گزينش و دعوت شاعران
عمل ميكنند در حالي كه آن موقع بازتر عمل ميشد.
*
تاثيز خوبي كه راوي مستقيم دارد
-
پس اگر استنباط بنده درست باشد، در كنگرههاي اخير دفاع مقدس شما را دعوت نميكنند؟!
بله، در دو سه سال اخير اين
گونه است، چون موضوع شعر دفاع مقدس است (البته منظور خودم نيست) بلكه آن كساني است
كه در دفاع مقدس حضور داشتند بايد از ايشان استفاده بشود كه شاعران جوان با الهام از
خاطراتشان بتوانند شعرهاي زيبايي بگويند، چرا كه راوي اگر مستقيم باشد تأثير خوبي
خواهد داشت.
- جناب يكتايي! مجموعه شعرهايي
كه شما منتشر كرديد فقط «نسيم شرقي» است يا آثار ديگري هم در اين حوزه چاپ كرده ايد؟
از مجموعه شعرهايم كه به چاپ
رسيده، فقط نسيم شرقي است و مجموعه شعرهاي ديگرم را هنوز چاپ نكرده ام، ولي در روزنامهها
و در بسياري از كتب گردآوري شده توسط شاعران به نام كشور چاپ شده است.
-
اگر صلاح ميدانيد مصاحبه را با بيت يا ابياتي از اشعارتان پايان دهيم.
گم شده ام در شب يلدائي ات
در نفس سبز مسيحائي ات
محو تماشاي نگاه توام
آه از آن ديده دريايي ات
باز نشانده است دلم را به موج
شرجي چشمان اهورايي ات
چشم غزال دل بيچاره ام
گم شده در ساغر مينايي ات
آتش پنهان دلم شعله زد
بر خم آن طره ي يلدايي ات
میثم موسی پور